مسيحي مغرب همهمهٴ زيادي برانگيخت. كافي است چند كلمهاي در آن باره بگويم. پلاگيوس1 متكلم انگليسي (ايرلندي؟) در اوايل سدهٴ پنجم به روم و بعداً (حدود 409 تا حدود 415) به فلسطين رفت. او با نظريهٴ اوگوستين در باب تقدير و گناه نخستين شديداً به مخالفت برخاست، و اعلام كرد كه انسان داراي ارادهٴ مختار است و گناهانش مطلقاً مربوط به خود اوست (((اگر بر من فرض است، ميتوانم))). او به دگرانديشي و بدعتگذاري متهم شد، ولي شوراي فلسطين تبرئهاش كرد؛ اتهام به وسيلهٴ كليساي آفريقا تجديد شد، او در 418 در كارتاژ محكوم شد و شوراي افسس در 431 اين محكوميت را تأييد كرد. با اين حال، پلاگيانيگري، مانند آيينهاي افراطي اوگوستيني در كليساهاي يونان و شرق رواج نيافت و مباحثات پلاگياني به كليساهاي غربي منحصر شد. اين امر موجب مقدار زيادي عداوتهاي ديني شد، ولي در جريان تمدن تأثيري نداشت.
قديس اوگوستين
اورليوس اوگوستينوس2 در 354 در تاگاستهٴ نوميديا3 زاده شد و در 430 هنگام محاصرهٴ عنابه كشته شد. يكي از بزرگترين آباي كليسا. به ترتيب مانوي، نوافلاطوني و مسيحي بود. او فكر خلقت بالقوه را گسترش داد، كه دال بر نوعي نظريهٴ تكامل است.
اوگوستين بر آن شد كه جنين در دو ماهگي داراي روح و در چهار ماهگي داراي جنسيت است، از اين رو اسقاط جنين4 با قصد قبلي معادل قتل نفس است. اين عقيده تا حدود زيادي در قانون اثر گذاشت. دو اثر او كه متعلق به مرحلهٴ آخر زندگي اوست از آثار كلاسيك ادبيات جهان شده است: اعترافات5 و شهر خدا6
(شهر خدا در حدود 413 آغاز شد و در 428 به پايان رسيد).
ما در آنها تلفيق منحصر به فردي از فكر قديم، ايمان مسيحي و روانشناسي جديد را ميبينيم.
موفقيت عظيم افلاطونيگري در غرب بيشتر مديون اوگوستين بود. شهر خدا را ميتوان نخستين فلسفهٴ تاريخ مسيحي دانست.
اشي7
در 352 زاده شد، در سورا برآمد، در 427 درگذشت. معلم يهودي و محرر تلمود. او مدرسهٴ سورا8 را از نو داير كرد و 52 سال مديريت آن را عهدهدار بود. تحت مديريت اشي بار ديگر سورا